بدون عنوان
چند تا عکس جدید
چه شبی بود
شب 18 آذر کیک پختم که بریم خونه مامان اینا برا مهراد جشن سه ماهگی بگیریم. چه جشنی بود چشمتون روز بد نبینه. آقا مهراد از عصر شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای. من و بابایی هر کاری کردیم نتونستیم ارومش کنیم. نه سشوار و نه صدای موتور ماشین چاره ساز نشد . اما بالاخره بابایی راه چاره پیدا کرد. هود خونه مامان بزرگ کار ساز شد و ما مجبور شدیم روی اجاق گاز برای آقا مهراد لحاف و تشک پهن کنیم و مهراد و بزاریم رو اجاق گاز زیر هود تا خوابش ببره. ...
نویسنده :
مامان و بابا
12:49
مهراد و شنبه بازار
پسرم چند روز پیش رفته بودیم شمال دیدن عمو بابک و عمه ثریا. یه سری هم به شنبه بازار زدیم. ظاهرا خیلی از شنبه بازار خوشت اومده بود با اینکه خوابت می اومد اما به جای خوابیدن فقط بساط ها رو نگاه می کردی. مهراد و پسر عمه مهدی مهراد و عمو بابک ...
نویسنده :
مامان و بابا
15:54
مهراد و دوست جوناش
پسرم بعد از ساعت دیواری و لوستر خونه مامان بزرگ اینا، عاشق این دو تا عروسک شدی تا اینا رو میبینی شروع می کنی به بازی کردن هی می خندی و حرف می زنی باهاشون. ...
نویسنده :
مامان و بابا
15:40
چند تا عکس جدید از مهراد
جیگر مامان. بازی بابایی و مهراد اونم ساعت ١٢ شب طفلک من که این شکلی بودم اما کسی گوش به حرفم نمی داد. اینم مهراد و مامان بزرگ مامان (مامان بابا بزرگ) ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:39
یه روز سخت
امروز صبح با مامان بزرگ سه تایی رفتیم بهداشت که واکسن های دو ماهگیت رو بزنیم. موقع آمپول زدن یه کوچولو گریه کردی و من خوشحال از اینکه خدا رو شکر به خیر گذشت برگشتم خونه. بعد از ظهر ساعت ٣:٥٠کلاس داشتم که ساعت ٣ گریه و داد شما شروع شد. شدیدا تب کرده بودی و گریه می کردی طوری که مجبور شدم زنگ بزنم و کلاسمو کنسل کنم. تا یکی دو ساعت پیش یا گریه کردی یا ناله . اما نمیدون بابایی پشت تلفن چی بهت گفت که شروع کردی به خندیدن و بازی کردن تا بالاخره چند دقیقه پیش خوابت برد. ولی در کل روز سختی بود. ...
نویسنده :
مامان و بابا
14:50
پسرم داره بزرگ می شه
مامانم تازه امروز متوجه شدم که چقدر بزرگ شدی. امروز رفته بودیم دیدن نی نی دختر عمه سمیه که تازه بدنیا اومده. اونجا وقتی تو رو کنار آرمیتا کوچولو دیدم به بابایی گفتم قدر کوچولوه این دختر. اما وقتی بابایی گفت که تو کوچیک تر از آرمیتا بودی موقع تولد تازه فهمیدم که پسرم دارم بزرگ می شه. فدات بشم مامانی. خیلی دوست دارم. ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:45











